تبليغاتX
.:آن سوی کهکشان:.
.:آن سوی کهکشان:.
به نام خدايي كه در اين نزديكي ست...
نگارش در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط Denise
آتشی بر دل است..

برای دیدنت،

پر سیمرغ می خواهم!..


نگارش در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط Denise

 

 ...

 

ببین که من کجا رسیده ام...

امروز چند سال از تو می گذرد..

مادرت را لبخند می زنم

و دستان پدرت را می بوسم،

وخدا را اشک می کنم،

که تو برای من زاده شدی...

که تو برای من زاده شدی...

که تو برای من زاده شدی...

 

 

پ.ن: بالاخره رسید! به همین سادگی ، به همین خوشمزگی..!

 

پ.ن:..مرسی خدا جون..

 

پ.ن: بارالها ! من به خیری که از تو بر من نازل شود سخت محتاجم سخـــــــت محتاج

 

ستاره ی قطبی ام باش...

 

..مبارک باشه تولدت..عزیز دلم..*..

 

امروز سومین باره که داریم اون روز و مرور می کنیم...

 

اگه نگم خاص ترین، می گم یکی از خاص ترین روزامون...

 

که من می دونم و تو و ..خود خوبش..!

......!

* * *

هیچ صدایی نمی یاد..فقط صدای فرهاده.. "..بــاز صدای بی صدا..مثه یه کوه، بلـــــند..مثه یه خواب کوتـــاه..یه مرد بود یه مرد..."..

لیوان چاییم هنوز بخار می کنه!..نگاه می کنم به بسته هایی که گذاشتمشون یه گوشه تا وقتش برسه......

!

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط Denise
هر آدمي،

چيزي دارد براي غصه خوردن..

من هم

تو را ندارم ،

براي غصه خوردن..*

نگارش در تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط Denise


" من روان دائم یک دوسـ ـت داشتنم "

که عـ شـ ق بی نهایت ست؛

چونان سخت...

و چونان نرم!

که یک کندو عسل به اندازه ی یک قطره دوسـ ـت داشتن شیرین نیست...

گفتن ِ "دوسـ ـتت دارم"

نگارش در تاريخ سه شنبه چهارم فروردین 1388 توسط Denise
...هرگاه كسي كه بايد كنارم باشد!

و هر لحظه كه بخاطر بودنش لرزشي قلبم راويران كند

آغازي نو و رويشي زيباست براي من..باور كن!

نگارش در تاريخ شنبه یکم فروردین 1388 توسط Denise



من در اين ناب ترين ثانيه ها ،‌

درهمان فاصله كه غنچه هاي گل يخ مي شكفد،

بين غوغاي همه انسان ها ،

رفتن و آمدن و عيد شدن،

به تن آرايي يك واژه ي تو شادم و بس!

عيد من خنده ي تو*ست،

سال من با ضربان قدمت تازه شود،

و در آن لحظه ي پر دلهره ي ديدارت

به سبك بالي يك خواب ابد خواهم رفت.

كاش آن ثانيه اين لحظه ي بعدي باشد...



88تون مبارك..!

درباره وبلاگ

*شب سرگشته ي عشق
موج آشفته ي نور
كهكشاني به بلنداي فراق
پرازحس تر باريدن
درشمال احساس
در تب شرجي شعر
منتظرمي ماني
وبه تو مي خندند
آدمك هاي سوال
وحسوداني شوم
برسرهرپل عشق
نقشه ي سنگي ديواري را
مي كشانند به هر لذت شرم
اين قفس جاي تونيست
پربگيرازنوسان ماندن
كهكشاني تنهاست...*

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ